حمد الله مستوفى قزوينى
304
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
كه دعوت نكردهست كس آشكار * تبع هم ندارند بيش از شمار كه گر ز آنكه دعوت كنند اين مهان * پذيرندشان هركه اندر جهان 15 كه در پايگاه از يزيد هريكى * دو صد رَه فزون آمدند بىشكى اگر رفت بيعت خود اين است كام * سرِ تيغ كين ماند اندر نيام و گرنه برآور ز يكسر دمار * از آن پيش فتنه كنند آشكار » وليد اينچنين گفت ك : « ز دستِ من * نخيزد چنين با چنان انجمن كجا و كيم دست باشد چنين * كه يارم از آن مهتران جُست كين » 20 چو مروان درشتى همى كم نكرد * حسين را برِ خويشتن خواند مرد حسين رفت و پنجاه مردِ گزين * كه بودند هريك چو شير عَرين بديشان چنين گفت در راه : « اگر * بَدانديش را راى باشد دگر چو سازم بلند اندر آن بانگ خويش * درآييد يكبارگيم به پيش به شمشير از آن بَدسگالان دمار * برآريد از مهرِ من زار و خوار » 25 از آن پس به پيشِ بدانديش رفت * همى بَر تنش پوست گفتى بِكفت به دو داد نامه وليد آن زمان * كه بيعت كند بر يزيد اندر آن چنين گفت : بيعت نه تنها ز من * در اين جسته ، جسته است از انجمن چو با هم نشينيم هركس كه هست * به بيعت دهيمت در اين كار دست » بگفت اين و خوش خوش برآمد به پا * نهان گفت مروان بدان پيشوا 30 كه : « دارد حسين عزم راهِ گريز * چو در دستت افتاد خونش بريز » چنين گفت ك : « اى ريمن نابكار * زِ من كس چگونه برآرد دمار » برون آمد و هم در آن شب برفت * سوى مكّه با قوم تازيد تفت هميدون روان گشت ابن زبير * همان شب نماند اندر آن شهر دير دعوت كردن كوفيان حسين على ، رضى اللّه عنهما ، را چو آگاهى آمد به كوفه از اين * كه رفت از مدينه به مكّه ، حسين 35 نوشتند نامه بزرگان بَرش * شده در سخن بنده و چاكرش به دو گفت : « در كارِ آن مردمان * چه ديدى كه نيكو شدى در گُمان فراموش گشتت به دل بر مگر * كز ايشان چه ديدت ستوده پدر